دوستان خوبم از اینکه درپست قبل ناراحتتون کردم منو ببخشید .کامنتهای با محبت وبادرایتتون خیلی به خوب شدن حالم کمک کرد.همه کامنتها را جواب دادم .امیدوارم پاسخ ها را هم خونده باشید چون دیگه آرشیو میکنم.باخودم میگم کاش از روز اول همه اتفاقات را مینوشتم.چون اینجا مثل دفتر خاطرات هست برای من. حالا هر چی یادم بیاد مینویسم .روز اول
شنبه بود که از ارومیه حرکت کردیم وعصر رسیدیم خونه استانبول.نه برق بود ونه گاز .خونه هم خیلی گردوخاک بود..رفتیم بیرون چیزی خوردیم و اومدیم زود خوابیدیم.وچقدر خوب که شبهای دیگه هم زود میخوابیدیم وصبح هم زود وسرحال بیدار میشدم. ولی از اون روزی که بیخوابی زد به سرم ،دیگه برنامه خوابم به هم ریخته.مثل همین حالا که ساعت سه را گذشته ومن بیدارم.فردای اونروز با اینکه یکشنبه وتعطیل رسمی بود،امل با یک مامور اومد وبرق وگاز را وصل کردن.همون موقع هم نسیم اومد..از صبح منتظرش بودم وبا وجودی که برق نبود با جارو دستی وتی خونرو تمیز کرده بودیم.نسیم خواهر زاده دوستمه.تا حالا ندیده بودمش.یک امانتی مادرش براش فرستاده بود .واینم یک بسته آورده بود ببرم برای خانوادش.حس خوبی ازش گرفتم .اونم زود با ما جورشد.گفت ببخشید خونه من ناجور ه ،برای همون نتونستم دعوتتون کنم .گفتم این چه حرفیه،ما خوشحال شدیم،که تو اومدی وتا وقتی ما اینجاییم زود زود بیا ..دیگه اینقدر هردوی ما جو گیر شدیم که گفتیم اصلا چرا به یک خونه نمور به گفته خودش البته،8کلی اجاره میدی.بیا همینجا بمونو به کار های ما هم برس .اونم راضی شدو اصرار کرد که حتما اجاره بگیریم ازش.گفتیم باشه ولی هرقدر تونستی بده.یعنی تا این حد دلبسته اش شدیم.خودش پیشنهاد داد کار بانکی یا اداری هرچی داشتید من کمکتون میکنم.وروز دوشنبه ز زد که امروز تعط عروس دهه شصت...
ادامه مطلب
ما را در سایت عروس دهه شصت دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 21
تاريخ: يکشنبه
14 مرداد
1403 ساعت: 12:47