عروس دهه شصت

خرید بک لینک
سلام امروز چهلم زنداداشمه.مامانم هم روز پنجشنبه از بیمارستان مرخص شد.چه مرخص شدنی مثل یک تکه گوشت شده بود. توان هیچ حرکتی نداشت.حتی نوشیدن وخوردن هم براش سخت بود .ولی خدا راشکر روز بروز بهتره.ما ترکا یک مثلی داریم که میگن درد با خروار میاد ومثقال مثقال میره.خدارا شکر روبه بهبود هست وذره ذره خوب میشه و توی خونه با واکر اموراتش میگذره.ما دوتا خواهر هم که پیشش هستیم.تا دیروز هردو میموندیم .ولی قرار شده شبا نوبتی بریم خونهبرادرا هم که گرفتار زندگی خودشون هستن.بزرگه که تازه خانمش فوت شده،کلا خودشو کشیده کنار .اون یکی هم هییییی.یک دختر دایی داریم نزدیک پنجاه سالشهبیست سالگی مادرش فوت شد وگیر یک نامادری بدجنس افتاد.ازدواج کرد و رفت یک شهر دور..کمی بی ملاحظه هست.خاله ها وداییها وپدربزرگش از دستش عاصی شدن وزیاد بهش رو نمیدن،اونوقت این هراز گاهی با پسرش وشوهری تلپ میشه سر مادرم.حتی اون روزی که این اتفاق برای مادرم افتاد این خانم از وسط راه ز زده که عمه دارم میام.وشبش مامانم سکته کرد وبستری وشد.واین خانم کلید ماما را برداشته واینجا شده خونه خودش.چند روز که کسی نبود .حالا از پنجشنبه هم که اومدیم بازم نشستن.راستش خیلی اذیت میشیم.نمیدونیم به مادر بیمارمون برسیم یا مهمون داری کنیم .پسرش میره یک اتاق وشوهری هم یک اتاق اونوقت ما جایی برای استراحت پیدا نمیکنیم..درا رو هم میبندن وهال وپذیرایی گرم میشه ..یا کاری داریم چیزی میخواهیم برداریم نمیتونیم بریم تو اتاق،واقعا شرایط سختی شده.اونوقت خونه که پر رفت وآمد شده و فامیلا تا عصر برای عیادت میان این پدرو پسر تا عصر میخوابن وشبا شادو شنگول انتظار شب نشینی دارن وتا دیر وقت میشینن.امروز صبح طبق رسوماتمون سرخاک رفتیم .برگشتم ناهار درست کردم .الانم ا عروس دهه شصت...ادامه مطلب

ما را در سایت عروس دهه شصت دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 26 تاريخ: يکشنبه 28 مرداد 1403 ساعت: 19:53

دوستان خوبم از اینکه درپست قبل ناراحتتون کردم منو ببخشید .کامنتهای با محبت وبادرایتتون خیلی به خوب شدن حالم کمک کرد.همه کامنتها را جواب دادم .امیدوارم پاسخ ها را هم خونده باشید چون دیگه آرشیو میکنم.باخودم میگم کاش از روز اول همه اتفاقات را مینوشتم.چون اینجا مثل دفتر خاطرات هست برای من. حالا هر چی یادم بیاد مینویسم .روز اول شنبه بود که از ارومیه حرکت کردیم وعصر رسیدیم خونه استانبول.نه برق بود ونه گاز .خونه هم خیلی گردوخاک بود..رفتیم بیرون چیزی خوردیم و اومدیم زود خوابیدیم.وچقدر خوب که شبهای دیگه هم زود میخوابیدیم وصبح هم زود وسرحال بیدار میشدم. ولی از اون روزی که بیخوابی زد به سرم ،دیگه برنامه خوابم به هم ریخته.مثل همین حالا که ساعت سه را گذشته ومن بیدارم.فردای اونروز با اینکه یکشنبه وتعطیل رسمی بود،امل با یک مامور اومد وبرق وگاز را وصل کردن.همون موقع هم نسیم اومد..از صبح منتظرش بودم وبا وجودی که برق نبود با جارو دستی وتی خونرو تمیز کرده بودیم.نسیم خواهر زاده دوستمه.تا حالا ندیده بودمش.یک امانتی مادرش براش فرستاده بود .واینم یک بسته آورده بود ببرم برای خانوادش.حس خوبی ازش گرفتم .اونم زود با ما جورشد.گفت ببخشید خونه من ناجور ه ،برای همون نتونستم دعوتتون کنم .گفتم این چه حرفیه،ما خوشحال شدیم،که تو اومدی وتا وقتی ما اینجاییم زود زود بیا ..دیگه اینقدر هردوی ما جو گیر شدیم که گفتیم اصلا چرا به یک خونه نمور به گفته خودش البته،8کلی اجاره میدی.بیا همینجا بمونو به کار های ما هم برس .اونم راضی شدو اصرار کرد که حتما اجاره بگیریم ازش.گفتیم باشه ولی هرقدر تونستی بده.یعنی تا این حد دلبسته اش شدیم.خودش پیشنهاد داد کار بانکی یا اداری هرچی داشتید من کمکتون میکنم.وروز دوشنبه ز زد که امروز تعط عروس دهه شصت...ادامه مطلب

ما را در سایت عروس دهه شصت دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 21 تاريخ: يکشنبه 14 مرداد 1403 ساعت: 12:47

سلام یک هفته آخر سفرمون ننوشتم .روز یکشنبه انشالله برمیگردم وطن واونجا مینویسم.از دوروز پیش مادرم سکته کرده وتو بیمارستانه.میخواستم برای امروز بلیط بگیرم وبرگردم .ولی حاجی گفت که تنهایی اذیت میشی. یکشنبه با هم میریم وانشالله مادرت هم خوب میشه .تورو خدا برامون دعا کنید.دل تو دلم نیست با هر تلفن یا پیامی به هم میریزم.دعای شما دوستان همیشه درحق من وخانواده ام گیرا بوده .از طرفی از یک هفته قبل خواهر شوهر کوچکه اومده اینجا.وای بر دهانی که بیموقع باز شود. خودم تعارف کردم وتعارف هم اومد نیومد داره.برای هر روز یک ماجرایی داریم .البته سعی میکنم بدون کنتاکت وبحث تموم بشه.کلا حوصله سر بر هست.اصلا مشابه نداره.تو عمرش با همه دعوا کرده بجز من.امروز عصر کم مونده بود اوضاع شکرآب بشه،ولی جلو خودمو گرفتم .فردا راهیش میکنم بره .پس فردا هم ما میریم،به امید خدا .باز م دعا کنید برامون عروس دهه شصت...ادامه مطلب

ما را در سایت عروس دهه شصت دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 26 تاريخ: يکشنبه 14 مرداد 1403 ساعت: 12:47

امشب که امل رفت باخودم گفتم چه خوب که دیگه حساس نیستم روش و حالم خوش بود .همسر رفت خوابید .منم خوابم نمیومد دست بردم هات اسپات گوشی همسرو روشن کنم .چون خودم هنوز اینترنت ندارم.یه دفعه یک چیزی یادم افتاد.یکبار اتفاقی دیده بودم یکی براش نوشته هلو مای هانی.وسوسه شدم ببینم کیه !کمی گشتم وزود پیدا کردم.یک دختر جوان از انگلستان بود .یکبار گفته بود به یکی پول دادم برام ماتریکس خرید .یا تو ماتریکس عضو کرد.ولی جدی نگرفتم .گفتم جهنم پولشو میخورن وسرش به سنگ میخوره.حتی نمیدونستم طرف دختره.حالا متوجه شدم علاوه براینکه پولاشو از دستش گرفته یک خط در میان به همدیگه میگن هلو مای لاوهولو مای هانیکیس یوآی لاو یو انلی..این only دیگه جارموش آتیش زد وکلی استیکرای عاشقانهفقط به این فکر میکنم که چرا از این حرفا من تا حالاازش نشنیدم..چرا چراااااا.دیشب رفته بودیم کنار دریا برگشتنی من پام پیچ خورد ونزدیک بود با کله بخورم زمین ،جیغ کوتاهی کشیدم وخودمو کنترلکردم.عوض اینکه بپرسه طوری نشد واینا با حالت سرزنش مانند میگه اااه ترسیدم چه خبرته.خیلی ناراحت شدم وحسابی بهش توپیدم .الان که این چت ها رو دیدم یاد اون افتادم.یا مثلا هر بار که میرفتم برای زایمان دلم میخواس بغلم کنه وآرامش بده برام ولی دریغ از یک خدانگهدار معمولی..یاهمین چند سال پیش عمل چشم داشتم اصلا بهم توجه نکرد..ولی تو چتهاش یک جایی اینجوری برداشت کردم که گفته بود به زودی تورا درمیان بازوان خواهم گرفت یک جا هم دختره گفته امیدوارم به زودی بیایی وبرام خونه بگیری.نمیدونم شاید اشتباه متوجه شدم.واقعا حال به زنه استیکر تهوع پیدا نکردم.فکرشو بکن تو فرودگاه که بودیم ز زده بود.الان یادم افتاد .اینم گفت داریم سوار هواپیما میشیم.اصلا نپرسیدم کیه آه آه. عروس دهه شصت...ادامه مطلب

ما را در سایت عروس دهه شصت دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 29 تاريخ: سه شنبه 2 مرداد 1403 ساعت: 15:38

یکی از دوستان در کامنتها در باره روزه گفت یک خاطره یادم افتاد.بعضیا وقت دخترم الکی یک کلمه میگه وبعد از من میخواد دربارش خاطره از ملکه بگم عروس دهه شصت...ادامه مطلب

ما را در سایت عروس دهه شصت دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 21 تاريخ: پنجشنبه 3 خرداد 1403 ساعت: 15:42

صفحه بندی